- تاریخ: 1401/11/27 ساعت: 14:23
- تاریخ: 1401/11/11 ساعت: 20:17
- تاریخ: 1401/10/28 ساعت: 2:12
داستان كوتاه تلخ :) - تاریخ: 1396/11/7 ساعت: 3:25
ب بازوی او زد، او برگشت...میخواست ب او بگوید دیگر نمی بینمت... اما بغضش نمیگذاشت چیزی بگوید فقط زل زد در چشمان پردرد او...صدای خفه ای گفت دیگر نمی بینمت....او لبخند تلخی زد و گفت برو تا از مترو جا نمانی...همه چیز ساده تمام شد!
ادای دِین - تاریخ: 1396/11/7 ساعت: 3:25
زمستان دوسال پیش و اوایل فروردین سال پیش، برنامه ای پخش میشد به نام شب کوک... فارغ از اینکه مخالفان خیلی زیادی داشت و خیلی از دوستان وطنی نگران کاپی بودن این برنامه بودند، این برنامه حال مرا خوب میکرد... خیلی هم خوب میکرد... آخرشب ها با صدای خواننده ی تیتراژش میخوابیدم و دلم قرص میشد ... دقیقا همانج...
اولین باری ك دیدمش_سه_دو - تاریخ: 1396/9/24 ساعت: 1:14
بعد از عید خیلی بیشتر دیدمش... سركلاس ها... چند درس مشترك داشتیم باهم... یكبار سركلاس حالم بد شد ، پرسیدم سوالی ك استاد داده را حل كرده ك اگر حل كرده من هم بنویسم... و درنهایت ب اتفاقات خوبی منجر نشد و ب اصطلاح زدیم ب تیپ و تاپ هم :) تاچند روز بعدش درگیر صدای نداشته ی من بودیم :) صدایی ك از روی سرما...
بچه شهرستانی بودن :) - تاریخ: 1396/9/24 ساعت: 1:14
میگفتم باورت میشود؟ اینها نمیدانند خِل چیست... نمیدانند کاچه چیست... نمیدانند خودتو چی نکن یعنی چی... نمیدانند بِــــی چیست... هیچ چیز نمیدانند.. عجیب نیست؟ میگفت حداقل چهارتا واژه ی درست حسابی تر بکار ببر:))) الهام
گریز از دخترانگی ... - تاریخ: 1396/9/24 ساعت: 1:14
یك هفته زمان زیادیست برای درك كردن یك فرد؟ یك هفته بگذارید لوس باشد ، بگذارید زود قهر كند ، بگذارید عصبی شود ، بگذارید هی بغض كند و اشك بریزد ، زود قاطی كند... دست خودش ك نیست؟ هست؟ شما میدانید چه فشاری را تحمل میكند؟
مرگ خوش - تاریخ: 1396/7/10 ساعت: 7:01
دقیقا همان وقتی که میچرخیدم و با آهنگ زمزمه میکردم * ستاره آی ستاره از اوج آسمونا بگو تا بشنون نامهربونا...* برای اولین بار به این نتیجه رسیدم که باید اینجوری بمیرم.... یعنی، یک روزی که شب قبلش تا میتوانستم خندیده باشم و درکنار عزیزترین دوستم دل درد گرفته باشم از خنده ی زیاد و صبحش زود بیدار شوم و ب...
به وقت نحسی دوازده شهریور... - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 22:23
صبح ك بیدار میشوی نمیدانی قرار است چه اتفاق های بدی بیفتد...در یك روز... میروی مانتو بخری و تمام مغازه های شهر كوچك مسخره ات راهم ك زیر پا بگذاری نمیتوانی مانتو سایز خودت پیدا كنی... به خانه ك میرسی میبینی فاطمه پیام داده ك جشن رتبه های برتر است،یادته چقدر پارسال از همیشه قشنگتر بودی آن بالا؟ فقط می...
سوال احمقانه! - تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 21:37
نمیدانم دقیقا چه روزی بود و داشتم کجا میرفتم! فقط می دانم همین چند روز پیش بود... در راه یکهو توجهم به خانومی جلب شد که داشت با صدایی تقریبا بلند با گوشیَش صحبت می کرد و از مردی که پشتِ خط بود میخواست که پولش را بدهد! هیچ چیز حرفش برایم جالب نبود... فقط آنجایی که گفت" من یک زن تنها..." غصه ام گرفت! ...
شاید فقط خواب بوده باشد!! - تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 21:37
شب بود ... مثلا ساعت های یازده اینها... گفت" نباش"... من فقط ماتم برد!چه میگفت؟ نباشم؟ _ آخر میدانید به قول آناگاوالدا،من آدم ماندنم،آدم نرفتنم _ اما این را هم گفته بودم که تا وقتی هستم که خودت بخواهی! او هم گفته بود همیشه بمان! حالا چه میگفت؟ میگفت نباش؟ من چه باید می گفتم؟ می گفتم خیلی خب! خدانگهد...